محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

178

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گردن بت بزرگ نهاد و برون شد و چون قوم سوى غذاى خود شدند و خدايان خويش را بديدند گفتند : « كى با خدايان ما چنين كرده كه ستمگر بوده است . » گفتند : « جوانى را شنيديم كه از آنها سخن مىكرد و نامش ابراهيم بود . » ابن اسحاق گويد : ابراهيم چنان كه خدا فرمود خدايان را با تبر بزد و بشكست و تبر را به گردن بت بزرگ نهاد و برفت و چون قوم بيامدند و بتان را بديدند سخت بترسيدند و كار را بزرگ شمردند و گفتند : « كى با خدايان ما چنين كرده است » . آنگاه به ياد آوردند و گفتند : « جوانى را شنيديم كه از آنها ياد مىكرد و نامش ابراهيم بود » يعنى جوانى كه ناسزا و عيب بتان مىگفت و استهزا مىكرد كه جز وى هيچكس چنين سخنان نگفته بود و پنداريم كه اين كار اوست . و قصه به نمرود و بزرگان قوم رسيد و گفتند : « او را پيش مردم آريد شايد بگويند كه با وى چه كنيم . » ابن اسحاق گويد : چون وى را بياوردند و قوم به نزد شاهشان نمرود با وى فراهم شدند گفتند : « اى ابراهيم تو با خدايان ما چنين كرده اى ؟ . » گفت : « نه بت بزرگ چنين كرده است از آنها بپرسيد تا بگويند كه او راضى نبود كه اين بتان كوچك را با او بپرستيد و او كه بزرگتر بود همه را بشكست » . و قوم بترسيدند و با خويش انديشيدند كه به او ستم مىكنيم و حق با اوست و بدانستند كه بتان را سود و زيان نيست و گفتند : « تو دانى كه بتان سخن نكنند كه نگويند كى چنين كرده است » . ابراهيم گفت : « پس چرا به جاى خدا چيزى را مىپرستيد كه سودتان ندهد و زيان نرساند مگر به عقل نيامده‌ايد ؟ » و قوم دربارهء خدا جل ذكره با وى سخن كردند و از خداى او پرسيدند و گفتند كه بتانشان از خداى او بهتر است . ابراهيم گفت : « دربارهء خدا با من مناظره مكنيد كه او مرا هدايت كرده